ميعادگاه |وعده گاه حسينيان و مهدي(عج)|
اللهم عجل لوليك الفرج
جدیدترین مطالب
امام حسین

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند

 

لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

 

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است

با تو هرثانیه رویاست اگر بگذارند

مثل قدش قدمش لحن پیمبروارش

روی فرزند تو زیباست اگر بگذارند

غنچه آخر چقدر آب مگر می خواهد؟

عمر طفل تو به دنیاست اگر بگذارند

ساقی ات رفته و ای کاش که او برگردد

مشک او حامل دریاست اگر بگذارند

آب مال خودشان چشم همه دلواپس

خیمه ها تشنه سقاست اگر بگذارند

قامتش اوج قیام است قیامت کرده است

قد سقای تو رعناست اگر بگذارند

سنگ ها در سخنت هم نفس هلهله ها

لحن قرآن تو گیراست اگر بگذارند

تشنه ای آه و دارد لب تو می سوزد

آب مهریه زهراست اگر بگذارند

بر دل مضطرب و منتظر خواهر تو

یک نگاه تو تسلّاست اگر بگذارند

آمد از سمت حرم گریه کنان عبدالله

مجتبای تو همین جاست اگر بگذارند

رفتی و دختر تو زمزمه دارد که کفن...

...کهنه پیراهن باباست اگر بگذارند

 

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


سید محمد رضا شرافت


ارسال شده توسط : مهرداد مقصودی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 آذر 1390 2:48 PM مهرداد مقصودی ]
امام حسین

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دَم                          جَرَس فریاد می دارد که بربندید محملها

 

امام حسین علیه السلام پس از آن که با دعوت مردم کوفه و نامه هاى فراوان و پى در پى آنان روبرو شد، تصمیم به هجرت از مکه به سوى کوفه گرفت .با این که برخى از آشنایان و بزرگان مدینه آن حضرت را از سفر به کوفه بر حذر کرده بودند و با دلایلى چند، تلاش کردند که وى را منصرف کنند، با این حال امام حسین علیه السلام سفر به کوفه را براى خویش تکلیف فرض ‍ کرد و به آن اقدام نمود.

امام حسین علیه السلام در روز ترویه (هشتم ذى الحجه) سال 60 قمرى به قصد کوفه، از مکه خارج گردید. قافله آل الله پس از رسیدن به سرزمین عراق، در منزلگاه «شراف» با سپاه یکهزار نفرى حر بن یزید ریاحى که از سوى عبیدالله بن زیاد براى تعقیب و یا نبرد با امام علیه السلام مأموریت یافته بود، مواجه گردید و از آن پس ، مسیر تاریخ به سوى دیگر کشیده شد.(1)

زمانى که امام حسین علیه السلام به آن زمین رسیدند، پرسیدند: این سرزمین چه نام دارد؟ جواب دادند قادسیه، حضرت دوباره پرسیدند: آیا نام دیگرى دارد؟ عرض کردند نینوا. حضرت باز فرمودند: آیا نام دیگرى دارد؟ عرض ‍ کردند به این سرزمین طَفّ نیز می گویند، فرزند رسول خدا دوباره پرسیدند: دیگر چه نام دارد؟ عرض کردند این سرزمین را کربلا نیز مى گویند

 

شیخ مفید گوید:

چون صبح شد، امام حسین علیه السلام فرود آمد و نماز صبح خواند. دوباره سوار شد و با یاران خود سمت راست را پیش گرفت. می‌خواست یاران خود را از سپاه حر جدا کند، حر نیز می‌آمد و امام و یارانش را مانع می‌شد و می‌خواست آنان را به سمت کوفه برگرداند، آنان هم امتناع می‌کردند. چنین ادامه یافت تا به نینوا رسیدند. ناگهان اسب سواری را دیدند. سلاح بر تن و کمان بر دوش که از کوفه می‌آمد. او نامه‌ای از ابن زیاد برای حر آورده بود، با این مضمون:

اما بعد، چون نامه‌ام به تو رسید و فرستاده‌ام آمد، بر حسین تنگ بگیر و جز در سرزمین بی‌آب و خشک، فرود نیاورد. به فرستاده‌ام دستور داده‌ام همواره همراه تو باشد تا خبر اجرای فرمان به من برسد. والسلام.

چون حر نامه را خواند، گفت: این نامه امیر عبیدالله است. دستور داده هر جا نامه رسید، بر شما سخت بگیرم. این هم فرستاده اوست و مأمور است که از من جدا نشود تا آنکه فرمان امیر را درباره شما اجرا کنم.  امام به او فرمود: وای بر تو! بگذار در این آبادی نینوا و غاضریه یا شفیه فرود آییم. گفت: به خدا نمی‌توانم بگذارم. این مرد را بر من جاسوس فرستاده‌اند. زهیر بن قین گفت: ای پسر پیامبر! من چنین می‌بینم که کار بعداً سخت‌تر خواهد شد. اکنون جنگیدن با این گروه برای ما آسانتر از جنگ با کسانی است که پس از اینان می‌آیند و ما توان نبرد با آنان که می‌آیند را نداریم. امام حسین علیه السلام فرمود: من آغازگر جنگ نخواهم شد.(2)

امام حسین

به ناچار آن حضرت به همراه اهل بیت گرامی و اصحاب باوفایش در آن سرزمین فرود آمدند و حربن یزید نیز با سپاهیانش در مقابل آن حضرت، خیمه زدند.

ابن سعد نقل می‌کند: چون علی علیه السلام در مسیر صفین از کربلا گذشت و رو به روی روستای نینوا بر کرانه فرات قرار گرفت، ایستاد و خدمتکار خود را گفت که به ابا عبدالله خبر دهد به این سرزمین چه می‌گویند؟ گفت: کربلا. حضرت گریست تا آنکه زمین از اشکهایش‌ تر شد. فرمود: روزی خدمت پیامبر رسیدم که می‌گریست. سبب گریه را پرسیدم، فرمود: جبرئیل پیش من بود. مرا خبر داد که فرزندم حسین علیه السلام در کنار فرات در جایی به نام کربلا کشته می‌شود. سپس مشتی از خاک آن را برداشت و داد تا ببویمش. چشمانم پر از اشک شد.(3)

در روایت است زمانى که امام حسین علیه السلام به آن زمین رسیدند، پرسیدند: این سرزمین چه نام دارد؟ جواب دادند قادسیه، حضرت دوباره پرسیدند: آیا نام دیگرى دارد؟ عرض کردند نینوا. حضرت باز فرمودند: آیا نام دیگرى دارد؟ عرض ‍ کردند به این سرزمین طَفّ نیز می گویند، فرزند رسول خدا دوباره پرسیدند: دیگر چه نام دارد؟ عرض کردند این سرزمین را کربلا نیز مى گویند.

چون حضرت نام کربلا را شنیدند، فرمودند:

«اللّهمّ انّى اعوذ بِکَ مِنَ الکَربِ و البَلاء» (خدایا! پناه مى برم بر تو از سختی و بلا) (4)

و سپس فرمود: بایستید و پیش نروید. « ههنا مَناخُ رِکابِنا و مَحَطُّ رِحالِنا و مقتَلُ رجالِنا وَ مَسفَکُ دِمائِنَّا...» به خدا که محل فرود آمدنمان و سرزمین ریخته شدن خونمان همین جاست. اینجاست که حرمت ما را می‌شکنند، مردانمان و کودکانمان را می‌کشند. قبور ما در همینجا زیارتگاه خواهد شد. جدم رسول خدا صلی الله علیه و اله همین خاک را به من وعده داده و وعده او خلاف نیست. (5)

سپس در آن جا فرود آمدند و بارها را کنار فرات گشودند، خیمه‌ای برای حسین علیه السلام و خانواده و فرزندان او افراشته شد. خیمه برادران و عموزادگان را اطراف خیمه او زدند. آن امام مظلوم فرزندان و برادران و اهل بیت خود را جمع کرد، بعد نظری بر آنها انداخت و گریست و گفت:« خدایا! ما عترت پیامبر تو، محمد، هستیم. بنی‌امیّه ما را از حرم جدمان راندند و در حق ما جفا کردند. خدایا! حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر آنها پیروز گردان».

هنگامی که حسین علیه السلام وارد کربلا شد، برای یاران خود خطبه‌ای خواند و فرمود: اما بعد؛ مردم بَرده ی دنیایند، دین بر زبانشان است و آن را همچون غذایی می‌دانند که تا زمانی که مزه خوش داشته باشد، آن را نگاه می‌دارند، اما هنگامی که (مزه‌اش عوض شود و) آزمونی در کار باشد، تعداد دینداران اندک می‌شود...

 

ام کلثوم، دختر امام علی علیه السلام، به امام علیه السلام گفت:«ای برادر! در این وادی احساس عجیبی دارم و اندوه هولناکی بر دل من سایه افکنده است».

امام حسین علیه السلام خواهر را دلداری داد و آرام کرد.(6)

خوارزمی گوید:

هنگامی که حسین علیه السلام وارد کربلا شد، برای یاران خود خطبه‌ای خواند و فرمود:

« اما بعد؛ مردم بَرده ی دنیایند، دین بر زبانشان است و آن را همچون غذایی می‌دانند که تا زمانی که مزه خوش داشته باشد، آن را نگاه می‌دارند، اما هنگامی که (مزه‌اش عوض شود و) آزمونی در کار باشد، تعداد دینداران اندک می‌شود...»(7)

در همان روز عبیدالله بن زیاد نامه ای بدین مضمون برای امام حسین علیه السلام نوشت:

خبر ورود تو به کربلا رسید. من از جانب یزید بن معاویه مأمورم سر بر بالین ننهم تا تو را بکشم و یا به حکم من و حکم یزید بن معاویه بازآیی. والسلام.

وقتی امام علیه السلام نامه ابن زیاد را خواند، فرمود:

« لا اَفلَحَ قَومٌ اشتَرَوا مَرضاتِ المَخلوُقِ بِسَخَطِ الخالِق» (رستگار نشوند آن گروهی که خشنودی مردم را با غضب پروردگار خریدند). (8)

سپس به اهل کوفه نامه‏ای نوشت تا گروهی از بزرگان کوفه ـ که مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در کربلا آگاه کند. حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم کوفه شود. اما ستمگران پلید سفیر امام علیه‏السلام را دستگیر کرده و به شهادت رساندند. زمانی که خبر شهادت قیس به حضرت رسید، ایشان گریست و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمود:

«اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدکَ مَنْزِلاً کَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِکَ، اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَی‏ءٍ قَدیرٌ» (خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع کن، که تو بر انجام هر کاری توانایی). (9)

 

پی نوشت:

1)      روزشمار تاریخ اسلام، روز دوم محرم سال 61 ه ق.

2)      الارشاد، ص226.

3)      طبقات، ج 47، ص 274.

4)      منتهى الآمال ص 354.

5)      الدمعة الساكبة ج 4، ص 254.

6)      مقتل الحسین مقرم، ص 193.

7)      مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 237.

8)      بحار الأنوار  ج‏44 ص 310.

9)      اللهوف على قتلى الطفوف ص77.

ابوالفضل صالح صدر

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان


ارسال شده توسط : مهرداد مقصودی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 آذر 1390 2:45 PM مهرداد مقصودی ]


ذبح عظیم

در نقل است که ساره خاتون شوی خود ابراهیم را گفت : اینک که مرا فرزندی حاصل نیاید ، هاجر را به همسری برگزین! شاید  از او صاحب فرزندی شوی! زمان چندانی نگذشت، که ابراهیم هشتاد و شش ساله، صاحب پسری شد که گویا کام او با تشنگی پیوندی دیرینه داشت .

جناب ابراهیم همراه همسرش هاجر و فرزندش اسماعیل به سوی سرزمین پسران "جر هم"(1) آهنگ سفر نمود! و به وادی لم یزرع "بکه"(2) در آمد.

بار پروردگارا؛ گروهی از فرزندانم را در دره ای بی کشت نزدیک خانه شکوهمند تو جای داده ام، پروردگارا؛ تا نماز بپا دارند(3).

ابراهیم به فلسطین بازگشت و بنابر فرمان الهی ، هاجر و اسماعیل  را در میان آن دره  پر رمز  و راز،  رها فرمود .

اینک؛ هاجر تنها  و تشنگی و طفلکی معصوم که هنوز، زبان به کامش نیامده و در دره ای به غایت گرم و آتشین و ناهموار!

خداوندا؛  با غریبی و غربت چه کنم ؟ با آتش و عطش ،چگونه بسازم ؟

هرم خورشید آزارش بیشتر می شد و طفل ابراهیم در آغوش مادر !...  در سینه اش دیگر شیری نمانده و طفلش در نزدیکی مرگ ، گامهایش را به زمین می ساید .

کودک را رهانید  تا بلکه او را از تشنگی برهاند، به گمان آب، بر تلی گریخت، اما آبی نیافت،  تنهایی اسماعیل، نگرانش کرده بود، ناگزیر به سویش بازگشت .

گویند که مولا زبان د ر کام او گذاشت و گفت : زود باشد که از دست مبارک جدت سیراب شوی ! فقط، قدری درنگ ! دوباره به میدان رفت و بسیار جنگید تا نا جوانمردی به نام "منقذ بن مره عبدی" فرق مبارکش را با شمشیری آخته بشکافت و چون شیر بر زمین افتاد ! لشکر شیطان از هر سو ، بر او تاختند تا آنکه "فقطعوه ارباً ارباً" قطعه قطعه اش کردند . و آن هنگام که از فراز اسب به زیر افتاد و در خون خود غلتید از دور پدر را خواند و گفت : ای پدر و آقای من؛ درود (خدا) بر شما ؛ آری؛ اینک از دستان جدم آبی نوشیدم که هرگز تشنه نخواهم شد و این هنگام بود که مولا در کنار پیکر اسماعیلش فرمود : ای پسر کوچکم ؛ بعد از تو دنیا چه زشت و کریه خواهد بود .

 

صحنه دلخراشی بود، کودکش چون ماهیان  بیرون افتاده از آب له له می زد . نگرانیش افزون شد ، سرابی دیگر از آن سوی، خودنمایی می کرد، دوباره کودک را رهانیده و به سوی آن سراب، روان شد! تلی دیگر در سویی دیگر، اما در اینجا نیز آبی نیافت!   تشنگی اسماعیل ، هوش از سرش ربوده بود و سرش را  آسیمه! باز به سوی صفا برگشت ! آبی نبود و از آنجا به سوی مروه ، تا که شاید جرعه آبی، کام  تشنه اسماعیلش را، اما هیچ !  دریغ از قطره ای !

از پا افتاده بود و گل شرم  بر چهره اش نقشی نگارین زده بود و اسماعیلش از فرط تشنگی چون ماهیان ، هنوز تلظی (4) می کرد.  

ناگاه؛ در کنار کودک، حباب های خسته آب ، چشمانش را نوازش داد ، نمی دانست خواب است یا بیدار ؟  آری این بار آب  بود و سراب  نبود ! گامهای کوچک  اسماعیل  بر زمین سایید و  ناگاه، چشمه ای جوشید و گویا نشاه ای دیگر در نشأه اولی(5) رخ نمود!! هاجر از خوشحالی نزدیک بود قالب تهی کند ، سینه هایش دوباره پر از شیر شد و طفلکش از تشنگی رهید و پرندگان از دور دست به سوی زمزم آمدند و  "جرهمیان"  نیز به دنبال پرندگان در  کنار صفا و زمزم جای گرفتند و بدینسان در مرکز زمین؛  زندگی آغاز شد .

در تاریخ  تشنگی آمده است که این داستان بار دیگر در مرکز دیگری از هستی رخ نمود! اما این بار، جناب ابراهیم ؟ نه ! حضرت حسین قافله سالار تشنگان بود !

ابراهیم از فلسطین و مسجد الاقصی به سوی مکه آمده بود، اما حسین علیه السلام از "مکه"حرم امن الهی، به سوی کعبه دیگری، ره می نوردید، گویا "تاریخ تشنگی" امتدادی بود از اعماق زمان به سوی کعبه شوق وصال یار!

 و آب  برای همیشه تاریخ ، از شرم، صورتش نیلی ماند . 

کاروانی تشنه ؛ آرام آرام؛  در دل صحرا ؛

خورشید غروب دوم محرم با جلالی غریبانه و غبار آلود در دل افق جای گرفت و سکوتی آشنا و مرگبار بر تمام کاروان سایه افکند ، آهسته آهسته ، ولوله ای در دل کاروان براه افتاد.

غروب و غربت

عطش و آتش

خیمه  و فراق

چهره ماه؛ نیلگون خواهد شد ؟

خورشید؛ سرنگون خواهد گشت؟

 زهره؛ از سر، معجر اندازد؟

خار مغیلان و اسارت کاروان ؟!

و ناگاه ؛آوازی دلنشین با آهنگی خدایی طنین انداز شد !

قافله سالار  شهیدان ؛  سکوت را ؛ آری سکوت را؛ برای همه تاریخ شکست و گفت : ای اهل کاروان، بار بگشایید ، اینجا کر بلاست!

آنجایی که مرکب های ما  را پی می برند!

آنجایی که خون ما را می ریزند

حرمت ما را می شکنند

مردان ما را می کشند

طفلان ما را سر میبرند

همانجایی که دلهای شیدایی ، به زیارت قبرهای ما می آیند و......

کاروان آرام آرام؛ رحل اقامت افکند و خیمه ها بر افراشته شد.

خیمه ای در آنسو ،از آن کاروان سالار خیل تشنگان.

خیمه ای در سویی دیگر ، از آن  کاروان سالار اسیران

و خیمه هایی دیگر  برای  یاران و سپاهیان. 

از دور دست بیابان ، سوارانی  نمایان شدند و چشم های کاروان به سوی آنان خیره شد . 

قافله سالار  به آنان فرمود : با مایید یا بر علیه ما ؟

گفتند: بر علیه شماییم ، همین جا بمانید ، ابن مرجانه جاسوسانی بر من گماشته ، تا از فرمانش گذر نکنم، آب را از شما دریغ می داریم تا آب  از  تشنگی خجل شود .

و  بدینسان حادثه کربلاء  رقم خورد .

روز ها از پی شب ها آمدند و رفتند تا عاشورا فرا رسید و یاران  و انصار ، یکی پس از دیگری به میدان رزم درآمدند و با لبهایی خشک و زبانهایی تشنه ، به فیض شهادت نائل آمدند .

قساوت یاران یزید به اوج خود رسید، همانان بودند که امام را از مدینه خواندند  و  پیک  ها به سویش گسیل داشتند و پیمانش را شکستند و اینک شمشیرهایشان به سوی اوست .

نبرد سهمگینی است، غبار خستگی  بر چهره امام نشسته، گاهی به خیام سر می زند و گاه به صحنه کارزار می رود ، کودکان  حرم، از فرط تشنگی ، شکمهایشان را به نمناکی خاک می نهند و  دیدن این صحنه ها بر سالار شهیدان، سخت و دشوار است .

در حماسه تشنگی آمده است که در کوران حوادث عاشورا،  طفل شیر خواره ای از  فرزندان امام  را که از فرط تشنگی، چون ماهیان  تلظی(4) می کرد ، در آغوش امام  نهادند ، تا که شاید امام،  سیرابش کنند ، برخی  از ارباب  مقاتل می گویند: امام این شیرخواره را حجت خدا بر سپاه یزید نمود و به آنان فرمود: اکنون که مرا دشمن می دارید و به من رحم نمی کنید ، به این کودک شیر خواره رحم نمایید،  آنان در پاسخ امام ، تیری رها کردند و گلوی این کودک  تشنه را از گوش تا گوش بریدند . امام دستان مبارکش را به زیر گلوی کودک گرفت تا از خون پر شد و آن خون را از دستان مبارکش رها کرد، تا حجتی  باشد از خدا ، برای دشمنانش و این وعده الهی از زمزم اسماعیل آغاز و با  شهادت علی اصغر حسین ، به انجام رسید، تا زمزم علی اصغر هر تشنه ای را سیر آب سازد.   

اینجا منا و این نیز  اسماعیل ؛ چهارده سال گذشت تا اسماعیل، جوان برومندی شد ، به گونه ای که هر گاه  ابراهیم  او را می نگریست ، مسرور  و شادمان می گشت. نزدیک محرم بود که ابراهیم، اسماعیل را گفت : در خواب دیده ام که تو را قربانی می کنم ! اسماعیل گفت : ای پدر؛ آنچه به تو گفته اند به پایان رسان که مرا از شکیبایان خواهی یافت .

حضرت ابراهیم، اسماعیل، ذبح

ابراهیم در آزمون های سخت و جانفرسا  و در جدال های  دشوار با ابلیس،  بارها بر او فائق آمده، اما این آزمون به غایت سخت و دشوار است ، لیکن؛ ابراهیم همان بنده ای است که خداوند می فرماید "و سلام علی ابراهیم"(7)  بی سبب نیست که این بار نیز بر ابلیس فائق آمده و آن رجیم را رجم کرده و تصمیم بر ذبح اسماعیل می گیرد که تا ابد در مصیبت او اندوهگین باشد ، اسماعیلش  را به  مسلخ می برد و خنجر بر حنجرش می گذارد! تلاشش بی ثمر است ، خنجر بران ، گلویش را نمی برد ، خنجر را به سنگی  میزند، سنگ می شکافد  و ناگاه وحی می آید که قربانیت را پذیرفتیم ،  ابراهیم  سخت دلگیر و محزون  می شود  ! که دیگر در مصیبت فرزندم، اندوهی برای خدا ندارم .

جبرائیل می گوید : می خواهی ، در اندوه فرزندت ،همیشه گریان باشی ؟

گفت : آری !

ای ابراهیم تو برتری یا پیامبر آخرالزمان ؟

پیامبر آخرالزمان

اسماعیل تو برتر است یا فرزند پیامبر خاتم؟

فرزند پیامبر خاتم

پس گوش فرا ده که اسماعیلت را در ازای فرزندت حسین که اندوه او برای تو سخت تر است پذیرفتیم و اسماعیلت را  اینچنین در قبال ذبحی عظیم آزاد نمودیم(8) .

و گفتند دیگر ابراهیم را بسیم (9) ندیدند و حزنی در چهره اش ، نقش بست  و گره خورد که در تمام تاریخ ، دیگر گشوده نشد، چرا که قرار است به جای اسماعیل ، عزیزترین ریحانه هستی یعنی حسین  در منای یار قربانی شود  .  

و اینک کربلا را بنگرید ؛ آینه تمام نمای محمدی ، به میدان  می رود .  

روضه علی اکبر

 

آورده اند اولین نفر از فرزندان ابوطالب که به میدان پای گذاشت، جناب علی اکبر بود ، از پدر اجازت طلبید و  پدر  او را به  مصاف  سپاه سیاه شیطان  فرستاد و فرمود : بارخدایا ؛ تو بر این قوم گواه باش ، جوانی را به سوی آنان فرستادم که شبیه ترین مردم  در سیرت و صورت و سخن ، به پیامبرت می باشد  ؛ ما هر گاه دلتنگ پیامبر می شدیم به او می نگریستیم ... تا آنجا که فرمودند: ای زاده سعد ؛ خداوند  برکتش را از تو بستاند و این آیه شریفه را تلاوت کردند : که خداوند ؛ آدم و نوح  و  خاندان ابراهیم  و خاندان عمران  را بر همه جهانیان برگزید(6) .

علی اکبر به میدان رفت و نبردی سهمگین را به نمایش گذاشت و بازگشت و گفت : ای پدر؛ تشنگی و عطش ، مرا از پای در آورده است و سنگینی زره طاقتم را طاق کرده است  .... آیا جرعه آبی هست ؟

گویند که مولا زبان د ر کام او گذاشت و گفت : زود باشد که از دست مبارک جدت  سیراب شوی ! فقط، قدری درنگ !

دوباره به میدان رفت و بسیار جنگید تا نا جوانمردی به نام "منقذ بن مره عبدی" فرق  مبارکش را با شمشیری آخته بشکافت و چون شیر بر زمین افتاد ! لشکر شیطان  از هر سو ، بر او تاختند تا آنکه "فقطعوه ارباً ارباً" قطعه قطعه اش کردند .

و آن هنگام که از فراز اسب به زیر افتاد و در خون خود غلتید از  دور پدر را خواند و گفت : ای پدر و آقای من؛ درود (خدا)  بر شما  ؛ آری؛ اینک از دستان جدم آبی نوشیدم که هرگز تشنه نخواهم شد  و این هنگام بود که مولا در کنار پیکر اسماعیلش فرمود : ای پسر کوچکم ؛ بعد از تو   دنیا چه زشت و کریه خواهد بود .

کم کم وعده الهی نزدیک و نزدیکتر می شود و حسین راهی گودال قتلگاه ، تا اسماعیل تاریخ  در منای یار قربانی شود  و اینچنین بود که حسین ؛ جلوه سالهای ولایت اللهی شد ، برای تمام عصرها و نسل ها و چراغ روشنی گردید ، برای راه خدا و کشتی نجاتی شد  بر کرانه های بی کرانه همه انسانیت و بندگی  . 

سیدمحمدرضا آقامیری

بخش تاریخ و سیره معصومین تبیان

 

 

پاورقی

(1)   قبیله ای یمنی که در آن زمان به  جزیره العرب آمدند و حضرت اسماعیل از آنان همسر اختیار نمود

(2)   نام دیگر مکه

(3)   سوره ابراهیم آیه 27

(4)   له له می زد

(5)   زندگی دنیا

(6)   سوره آل عمران  آیه 33

(7)   سوره صافات آیه 109

(8)    عیون اخبار الرضا و خصال شیخ صدوق

(9)   خندان


ارسال شده توسط : مهرداد مقصودی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 آذر 1390 2:44 PM مهرداد مقصودی ]

امام حسین

اگر شرایط حاکم بر زندگی به گونه ای دگرگون شود که دیگر امکان زندگی عزتمندانه برای مومن وجود نداشته باشد در این وضعیت تکلیف چیست؟

قرآن می فرماید در این چنین شرایطی وظیفه مومن کوچ کردن است اگر ماند و تن به ذلت داد و در اثر فشار حاکمان بیدادگر، دست از زندگی ایمانی و انجام وظایف دینی شست از همان لحظه جان دادن مورد عتاب و عقاب ماموران الهی قرار می گیرد.

 

وقتی هم بهانه می آورد و از ظلم ظالمان و سلطه آنها سخن می گوید به او گفته می شود: «مگر زمین خدا وسیع و پهناور نبود؟ پس چرا به جای دیگری مهاجرت نکردی؟!»

إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً (97- نساء)

قطعاً كسانى كه [با ترك هجرت از دیار كفر، و ماندن زیر سلطه كافران و مشركان‏] بر خویش ستم كردند [هنگامى كه‏] فرشتگانْ آنان را قبض روح مى‏كنند، به آنان مى‏گویند: [از نظر دین‏دارى و زندگى‏] در چه حالى بودید؟ مى‏گویند: ما در زمین، مستضعف بودیم. فرشتگان مى‏گویند: آیا زمین خدا وسیع و پهناور نبود تا در آن [از محیط شرك به دیار ایمان‏] مهاجرت كنید؟! پس جایگاهشان دوزخ است و آن بد بازگشت گاهى است‏.

اما اگر این پذیرش ظلم و ذلت با مهاجرت هم درمان نشد تکلیف چیست؟ اگر دستگاه ظلم و جباران حاکم بر آن با استفاده از قدرت و وسعت سلطه که داشتند مومن را بین دو تیغه ذلت و شهادت قرار که یا بماند و ذلت را بپذیرد و یا کشته شود در این صورت چه باید کرد و کدام را برگزید؟

امام حسین علیه السلام بارها به این سوال پاسخ می دهد.

مگر نمى بینید كه بر پایه حق، رفتار نمى شود و از باطل، اجتناب نمى گردد؟ حقّا كه مؤمن باید  به دیدار خداوند راغب باشد كه به نظر من، باید شهادت را به جاى مرگ [ طبیعى ] برگزید؛ نه زندگى با ستمگران را كه مایه رنج است

 


ارسال شده توسط : مهرداد مقصودی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 آذر 1390 1:20 PM مهرداد مقصودی ]

امام حسین

تاریخ دمشق به نقل از بشر بن طانحه و او نیز از مردى از قبیله هَمْدان می نویسد: (1)

حسین بن على علیه السلام، صبحِ روزى كه به شهادت رسید، برای ما سخنرانى كرد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

« عِبادَ اللّه ِ، اتَّقُوا اللّه َ وكونوا مِنَ الدُّنیا عَلى حَذَرٍ» بندگان خدا! از خدا ، پروا كنید و از دنیا ، بر حذر باشید.

 

توضیح:

همانگونه که از ادامه سخنان حضرت و نیز آیات قرآن به دست می آید، منظور حضرت، پرهیز از نعمتهای موجود در دنیا نیست بلکه مراد ایشان پرهیز از دلبستگی و سرگرم شدن به امور دنیوی و فراموش کردن هدفی که برای آن به دنیا آمده ایم، وظایف رسیدن به آن هدف و در نهایت فراموشی قیامت است.(2)

آنگاه دلیل این پروای از دنیا را بیان می کند و می فرماید:

« فَإِنَّ الدُّنیا لَو بَقِیَت لِأَحَدٍ و بَقِیَ عَلَیها أحَدٌ كانَتِ الأَنبِیاءُ أحَقَّ بِالبَقاءِ و أولى بِالرِّضى و أرضى بِالقَضاءِ » كه اگر قرار بود دنیا براى كسى بماند و كسى هم در آن جاودان باشد، قطعا پیامبران، سزاوارترین افراد به ماندن و سزامندترین به خشنود شدن از قضاى الهى و خشنودتر به آن بودند.

خداى متعال، دنیا را براى آزمایش و اهلش را براى نابودى (زندگی موقت در این دنیا) آفریده است. تازه های آن، كهنه و نعمت هایش زایل و شادى هاش تلخ مى شود. سراى آن فقط براى رسیدن و خانه اش براى دل كَنْدن است


ارسال شده توسط : مهرداد مقصودی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 آذر 1390 1:16 PM مهرداد مقصودی ]

 

امام حسین
چه کسی می تواند رهبر و پیشوای جامعه اسلامی باشد؟

تاریخ طبری به نقل از محمّد بن بِشْر هَمْدانى می نویسد: [حسین علیه السلام ] به همراه هانى بن هانىِ سبیعى و سعید بن عبد اللّه حَنَفى ـ كه آخرین فرستادگان كوفیان بودند ـ نامه اى فرستاد که در آن آمده بود: « بسم الله الرحمن الرحیم . از حسین بن على، به جمعیت مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد، هانى و سعید ، نامه هاى شما را برایم آوردند و این دو، آخرین فرستادگان شما به سوى من بودند. تمام داستان و آنچه را بازگو كرده بودید، دانستم و سخن همه شما، این بود كه ما پیشوایى نداریم و نزد ما بیا. شاید خداوند به واسطه تو، ما را بر محور حق و راستى، متّحد گرداند.

من برادر و پسر عمو و فرد مورد اعتمادم را به سوى شما فرستادم و به وى دستور دادم تا شرح احوال و آرا و مسائلتان را برایم بنویسد. اگر برایم نوشت كه رأى اكثریت و نخبگان و خردمندانِ شما، آن گونه است كه فرستادگانِ شما بازگو كردند و در نامه هایتان خواندم، به زودى به سوى شما مى آیم ، اگر خدا بخواهد.

اما از آنجا که محور این درخواستها داشتن رهبر و پیشوای به حق اسلامی بود اما در پایان این نامه به ذکر اوصاف و ویژگی های یک رهبر دینی می پردازد و یک رهبر دینی را در با چند صفت برتر به مسلمانان معرفی می کند. به همین منظور ایشان در پایان نامه چنین می نویسد :

« فَلَعَمری مَا الإِمامُ إلَا العامِلُ بِالكِتابِ ، وَالآخِذُ بِالقِسطِ ، وَالدّائِنُ بِالحَقِّ ، وَالحابِسُ نَفسَهُ عَلى ذاتِ اللّه ِ ، وَالسَّلامُ» (1)

«به جانم سوگند! تنها، كسى می تواند رهبر و پیشوای جامعه باشد كه به كتاب خدا عمل کند، پایبند به انصاف و عدالت، ملتزم به حقیقت و سرسپرده به ذات خداوند باشد. والسلام» .

رمز بقاء و کلید موفقیت یک نظام اسلامی داشتن رهبری است که به فرموده امام حسین علیه السلام به کتاب خدا عمل کند؛ پایبند به انصاف و عدالت باشد؛ از محور حق و حقیقت خارج نشود و تنها، دل در گرو خداوند متعال داشته باشد

اگر گفته می شود نظام اسلامی ایران بهترین الگوی حاضر برای قیامها و کشورهای اسلامی است به فضل الهی می توان با قاطعیت اعلام کرد که در  بخش رهبری هم با داشتن رهبرانی چون حضرت امام (ره) و مقام معظم رهبری می تواند آن الگوی رهبری را که امام حسین علیه السلام آن را توصیف کرد به جهانیان ارائه کند.

بی شک اساسی ترین مشکلی که امروز دامن گیر برخی کشورهای اسلامی شده است و ما به برکت فرهنگ قرآن و عترت که در کشورمان حاکم است از آن درامانیم؛ نداشتن رهبری با این ویژگیهاست. هر چند به فضل الهی قیامهایی برای سرنگونی برخی از این رهبران سرسپرده به شرق و غرب صورت گرفته ولی جایگزین کردن رهبری با چنین اوصافی از نظر اهمیت، کمتر از آن سرنگونی ها نیست؛ چرا که رمز بقاء و کلید موفقیت یک نظام اسلامی داشتن رهبری است که به فرموده امام حسین علیه السلام به کتاب خدا عمل کند؛ پایبند به انصاف و عدالت باشد؛ از محور حق و حقیقت خارج نشود و تنها، دل در گرو خداوند متعال داشته باشد.

 


ارسال شده توسط : مهرداد مقصودی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 آذر 1390 1:14 PM مهرداد مقصودی ]

عزادار حقيقی به خوبی می‌داند كه سوگواری و برپايی مجالس بزرگداشت برای اهل بيت(ع) فقط قسمت كوچكی از وظايف الهی او نسبت به آنان است بلكه وظيفه بالاتر، توجه به درس‌ها و عبرت‌های عاشورا و عمل به آن‌ها است. عمل به تكاليف از جمله درس‌هايی است كه عزادار حقيقی از عاشوراييان فرا گرفته است. او خود را نسبت به امام زمانش مكلف و مسئول می‌داند. (1)

  

عزادار، نيك می‌داند كه بايد به تنهايی در دادگاه عدل الهی نسبت به رفتار خود با امام زمانش پاسخگو باشد لذا، برای عمل به وظيفه‌اش منتظر هيچ‌كس نمی‌ماند؛ او منتظر سازمان‌ها، نهادها و اشخاص نيست. او خودش به تنهايی براي خارج كردن امام زمان(ع) از تنهايی، غيبت، اضطرار و آوارگی تلاش می‌كند. او مانند شهدای كربلا كه هرگز به كمی نفرات شان توجه نكردند و هر يك فقط و فقط به فكر انجام وظيفه در قبال امام مظلوم و تنهاييش بود و كاری به نتيجه و تأييد ديگران نداشت، عمل می‌كند. مانند «عبدالله بن حسن(ع)» كه وقتي ديد عمويش تنها و مجروح به روی زمين افتاده است و دشمن دور او را گرفته، خود را به عمويش رساند و هنگامی كه «ابجربن كعب» (لعنة الله علیه) شمشيرش را فرود آورد كه امام را بكشد، دست خود را در مقابل شمشير او گرفت تا از امامش دفاع كند و دستش قطع شد و در آغوش عمويش حسين(ع) افتاد تا اين كه «حرمله» (لعنة الله علیه) او را با تير به شهادت رساند.(2)


ارسال شده توسط : مهرداد مقصودی
ادامه مطلب
[ یک شنبه 13 آذر 1390 1:10 PM مهرداد مقصودی ]

تعداد کل صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 8 9
درباره وبلاگ

خدا مزدهاى ما را به خاطر سوگوارى‏مان براى حسین(درود بر او باد) بزرگ گرداند، و قرار دهد ما و شما را از خونخواهانش به همراه‏ ولى‏اش امام مهدى از خاندان محمّد(درود بر ایشان باد).
آرشیو
لینک دوستان
آمار و بازدید ها
کل بازدید:15807
تعداد کل مطالب : 45
تعداد کل نظرات : 5
تاریخ آخرین بروزرسانی : سه شنبه 15 آذر 1390 
تاریخ ایجاد بلاگ : شنبه 12 آذر 1390